تاریخ انتشار:

فوریه 13, 2026

نویسنده:

admin

سوگ مزمن: وقتی غم از حد می‌گذرد و زندگی را مختل می‌کند

18

زمان مطالعه:

5

دقیقه

سرفصل های نوشته

سوگ بخشی طبیعی از زندگی انسان است. وقتی عزیزانمان را از دست می‌دهیم، غم و اندوه یک واکنش طبیعی و انسانی است. اما گاهی اوقات این غم به شکل مزمن و شدید ادامه پیدا می‌کند و زندگی روزمره، روابط و احساس امنیت روانی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. تحقیقات جدید نشان می‌دهد که برخی افراد بعد از فقدان عزیزان، دچار سوگ مزمن یا PGD (Prolonged Grief Disorder) می‌شوند، وضعیتی که فراتر از یک غم معمولی است و می‌تواند سال‌ها ادامه داشته باشد.

مطالعه‌ای که توسط امراه کسِر و پل آ. بویلِن در سال ۲۰۲۵ منتشر شده است، به بررسی عوامل شناختی و رفتاری مرتبط با سوگ مزمن پرداخته و نشان می‌دهد چگونه خاطرات، باورها و رفتارهای اجتنابی باعث می‌شوند فرد نتواند با فقدان کنار بیاید. این تحقیق با جمع‌آوری داده‌ها از ۷۲۸ نفر که عزیزشان را از دست داده بودند، یافته‌های مهم و کاربردی برای زندگی روزمره ارائه می‌دهد.

سه عامل اصلی که سوگ مزمن را شکل می‌دهند

پژوهش نشان می‌دهد سه عامل کلیدی در شدت و دوام سوگ نقش دارند:

  1. حس غیرواقعی بودن فقدان
    افرادی که دچار این حس می‌شوند، هنوز نمی‌توانند واقعیت رفتن عزیزشان را باور کنند. انگار فقدان اتفاق نیفتاده یا همه چیز غیرواقعی است. این حس باعث می‌شود فرد در زندگی روزمره احساس گیجی و سردرگمی کند و نتواند با فقدان کنار بیاید.
  2. باورهای منفی درباره خود و زندگی
    وقتی عزیزی را از دست می‌دهیم، ممکن است باورهای منفی درباره خود و آینده تقویت شود. افکار رایجی که دیده می‌شود عبارتند از: «من دیگر ارزش ندارم»، «زندگی من بی‌معنی است» یا «دیگر هیچ شادی واقعی نصیبم نمی‌شود». این باورها شدت غم را افزایش می‌دهند و مانع بازگشت فرد به زندگی عادی می‌شوند.
  3. اجتناب از مواجهه با درد و خاطرات
    افراد ممکن است از فکر کردن به خاطرات عزیز ازدست‌رفته یا مواجهه با مکان‌ها و فعالیت‌هایی که یادآور او هستند اجتناب کنند. این رفتارهای اجتنابی، گرچه ممکن است در کوتاه‌مدت باعث کاهش درد شوند، در بلندمدت غم را پایدار و مزمن می‌کنند.

یافته‌های کلیدی پژوهش

این تحقیق نشان داد که حس غیرواقعی بودن فقدان تنها مختص سوگ مزمن است و با افسردگی یا اضطراب پس از سانحه (PTSD) ارتباط چندانی ندارد. به عبارت دیگر، کسی که این حس را تجربه می‌کند، بیشتر احتمال دارد دچار درد جدایی پایدار و PGD شود، اما این حس به همان شدت در اضطراب یا افسردگی ظاهر نمی‌شود.

از سوی دیگر، باورهای منفی و اجتناب با هر سه مشکل روانی – یعنی PGD، افسردگی و PTSD – ارتباط دارند. بنابراین اصلاح باورهای منفی و مواجهه با خاطرات و احساسات دردناک، می‌تواند به کاهش شدت سوگ و سایر مشکلات روانی کمک کند.

همچنین پژوهش نشان داد که شدت سوگ مزمن در افرادی که فقدان غیرمنتظره را تجربه کرده‌اند با کسانی که فقدان پیش‌بینی شده داشته‌اند، تفاوت چندانی ندارد. به عبارت دیگر، مهم نیست که فرد انتظار از دست دادن عزیزش را داشته یا نداشته؛ مهم این است که چگونه با غم و فقدان کنار می‌آید.

پیامدهای زندگی روزمره

سوگ مزمن می‌تواند پیامدهای ملموسی در زندگی روزمره داشته باشد:

  • انزوا و دوری از دیگران: فرد ممکن است از دوستان، خانواده و فعالیت‌های اجتماعی فاصله بگیرد تا از مواجهه با درد و خاطرات جلوگیری کند.
  • اختلال در کار و فعالیت‌های روزمره: ممکن است توانایی تمرکز یا انجام کارهای روزمره کاهش یابد.
  • درد و تنهایی عمیق: احساس تنهایی و غم پایدار باعث می‌شود فرد نتواند احساس شادی یا رضایت پیدا کند.
  • افزایش اضطراب و افسردگی: اجتناب و باورهای منفی می‌تواند منجر به ظهور علائم افسردگی یا اضطراب شود.

با این حال، درک اینکه چه عواملی باعث شدت سوگ می‌شوند، می‌تواند به فرآیند بهبود و بازگشت به زندگی طبیعی کمک کند.

چرا سوگ مزمن تنها به PGD مربوط است؟

تحقیقات نشان می‌دهد که اجزای مدل شناختی-رفتاری با PGD، افسردگی و PTSD ارتباط دارند، اما حس غیرواقعی بودن فقدان مختص PGD است. این حس منعکس‌کننده یک فرآیند ذهنی است که فرد نمی‌تواند درک واقعی از رفتن عزیزش را با خاطرات خودزندگی‌نامه‌ای ادغام کند. این فرآیند باعث درد جدایی پایدار می‌شود، ولی به همان اندازه اضطراب یا افسردگی ایجاد نمی‌کند.

به زبان ساده، کسی که دچار PGD است، در ذهنش هنوز فقدان را باور نکرده و نمی‌تواند با نبود عزیزش کنار بیاید. در مقابل، فردی که افسرده یا مضطرب است ممکن است غم داشته باشد، اما حس غیرواقعی بودن و درد جدایی مزمن را تجربه نکند.

نسل ریشه را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید:

مطالب مرتبط:

گفت‌وگو ودیدگاه ها:

اشتراک در دیدگاه‌ها
به من اطلاع بده از:
guest
0 دیدگاه
قدیمی‌ترین
جدیدترین بیشترین رأی